و اینگه از چشمم میافتند آدمها
دنیا جز کلوز فرنداته؟
اوکی بیا برو تو باسنم
دنیا جز کلوز فرنداته؟
اوکی بیا برو تو باسنم
از آدمای انرژی منفی بدسلیقه بدم میاد.
خیلی بدم میاد.
چرا این جاکشا شوفاژارو روشن نمیکنن؟
گف سرتو بردار از نیمکت،
دستشو گذاشت رو نیمکت و گفت :حالا سرتو تکیه بده .
خیلی دلتنگش بودم.خیلی
هی میپرسید چرا اومدی؟
ب دختره بگم دوس پسرشو با یکی دیگه دیدم ؟
هی برایش چای دم میکردم و انقدر درآغوشم میگرفت تا چای سرد میشد..
از او برایم یک استوانه ۵ سانتی مانده بود
به آغوش میکشیدمش و بعد از شدت شرمساری
خودم را توی پتو قایم میکردم.
میترسم
از اینکه مرده باشم.
استاد نهج البلاغه گفته عقد نامه بیارید ۵ نمره بهتون بدم!
هنو تو شوکم
پوکر فیسم!
امروز اندازه خرس قطبی خوابیدم.
همین حالتمو دوس دارم.
ینی دلم میخاد روزا اینجوری بمونه.
وقتی نمینویسم ینی حالم خوبه..خیلی خوبه.
خرمالو چطوری تونست یه تنه دل منو میبره؟
باید یخورده برا خودم بنویسم و ب خودم انگیزه بدم.
16واحد برنداشتم که بخوابم رو تخت.
غذا درست کردم
بعد اوردمش گذاشتمش پایین تخت و دارمنگاهش میکنم
و میخوام بالا بیارم توش
.
خب ک چی؟
هیچی خوشحالم نمیکنه.
تو خیابون میدیدمش نگاش نمیکردم بقران.
همه ی آدما دشمنتن سمی.
اینو باور کن .
جوراب نارنجیم سولاخ شده و به نظرم زندگی دیگه معنایی نداره!
یکی از همین روزها
تکیه دادم به بالکن واحد ۲۴
مثل همان شب
گفتی : سردت نیس؟
التماس دندانهایم را کردم و گفتم نه
نه خیلی هم خوب است.
الان که صدایت را میشنوم همه چیز خوب است.
قلبم نارنجی بود
مثل خورشید محله یتان
دیروز اما
یخ کردم
مردم
ضجه زدم
۴ساعت تمام
و تو
یادت رفت بپرسی که سردت نیس؟
من که با کسی کار نداشتم ،سرم را انداخته بودم توی یقه ایم،
حتی اسمم را هم به آنها نگفته بودم. صب به صبح می آمدم و مینشستم
گوشه ی آن سکوی سفید رنگ و جوری خودم را پشت خمیدگیش قایم
میکردم که حتی کسی رنگ چشمهایم را حفظ نشود.
مرا نشناسد.
من ..
وامانده ام
مثل کتلت های سوخته ی ته سینک
حتی مثل قیرگونی مستراب که با لجاجت کشیده شد
وامانده ام.
بی پناهم
کوچکم
میخواهم بروم
بالای تپه
کوه
نردبان
هر جایی که بشود آدم ها را مچاله کرد
نادیده گرفت
بدون این که دردم بگیرد
دردشان بیاید.
باید بروم
یکی از همین روزها..
ساعت پنج کلاس دارم
امیدوارم تا اون موقع تموم کنم این پیرن و
خیلی گیج شدم!